سریال آشنایی با مادر سریال آشنایی با مادر
4 فصل کامل با زیر نویس فارسی !!
نسخه خانگی و کامپیوتری DivX
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 18 بهمن 1388

 با احترام تقدیم می‌شود به میم.دال به پاس چشم‌انتظاری‌ها و گذار گاه و بی‌گاه و گرامیش از مسلخ بتان. 

 

کدام امید؟

کدام نقطه‌ی دلخواه؟

کدام منزل مألوف؟

بر این کویرِ سراسر

برای کدامین خاطرِ خواستنی

کدام بسترِ تسکین

بدین همه سرگشتگی و تنهایی

سزاوار ایم؟

کجا است صورت آن سایه سار مصفا؟

کجا است نقش دمی لذت؟

کجا است پیکره‌ی پیر تکامل؟

بگو که جان من امروز آمده بر لب

بگو

تو خوب می‌دانی

که غایت این راه کجاست.

بگو چرا و چطور می‌باید

 به این بساط مکدر دل بست؟

بگو چگونه می‌شود

که خاطره‌ی آن برین ناپدید را دید

 به گاه بیداری

و یا به گاه تیره‌ی این کابوس؟

چگونه می‌شود آسود و خفت

به زیر لحافی که عاریت مرگ است؟

چگونه می‌شود از خاک رست؟

چگونه می‌شود انسان را

از این همه اندوه بی‌دلیل رهایی داد؟

بگو که سر به مهر نهادن خوش است  

یا که نمازی به اقتدای غصه‌ی انسان؟

نه نازنینِ همیشه خامشم این‌بار 

 تو گوش کن

تو گوش بسپار

و از دل سیاهیِ ترس‌آور زمین تماشا کن

 که آسمان هم دیگر

عبور ممنوع است

و تو اصلاً بر این مکدر کوتاه

نشانی از آن وسعت محال می‌بینی؟

بگو هنوز بدان امیدی

که کس روزی

از آسمان سری  برآرد و انسان را

 به آن عدالتِ میمون بازبخواند؟

بیا و سرت را فرود بیاور

و گوش‌هایت را به سردی خاک بسپار

چه می‌شنوی؟

صدای ناله‌ی آن زن که تن‌فروش غریبی است

هنوز می‌آید...

خدا چه می‌داند

به عمق تیره‌ی این مرداب

زیستن چیست؟

خدا کجا است تا که ببیند؟

به رهگذار خداوند اگر که رسیدی

از او بپرس

هوای بهشت چطور است؟

و لحظه‌ای نشستن و از چهره‌ای غبار زدودن را

به چند باروی بلند در عدنِ بی‌بدیل، طاق خواهد زد؟

از او بپرس

بس نیست؟

بپرس

کدام مخدر چنین به فاجعه عادتش داده؟

به آستان خداوند چون که رسیدی

سلام صبورانه‌ی مرا به او برسان

و از زبان تلخ من او را بگو:

خدای عزیز!

آن پایین

کمی فروتر از این سقف ابری کوتاه

جماعتی میان توده‌ی بدبوی زیستن

نشسته‌اند  

و خیال خوش دارند

که از فراز جهان چشم زیبایی

به کار تماشا است

خیال می‌کنند

تو چیده‌ای این بساط عفن را

و می‌ترسند

که از قواعد بازی عدول کنند

و تا ابد از چشمه‌سار بهشت تو بی‌نصیب شوند

رسول تازه‌ای بفرست

بدون آیت و حتی بدون کتاب

( به‌روی زمین هیچ‌کس دیگر

 نه پول دارد و نه وقتی برای خواندن آیات برگه‌ها)

بگو که به فریاد بخواند

واپسین پیام تو را

بگو که نمی‌دانستی تمام آنچه که باید

بگو که خودت هم دگر

هزار سال سیاه است

به گوشه‌ی تنهاییت خزیده‌ای.

خدای بزرگِ روزگارِ کهن!

بیا و ختم کن این غائله را 

به بانگ بلندی

چنان که بشنود آن‌را

گوش‌های پینه بسته‌ی انسان.

  

ادامه دارد... 

 

پ.ن: این واگویه‌ای است برکنار از نظم منطقی استدلال و در کار بازگویی ماجرای بی‌پایان انسان. تاریخ نوشتنش به دو سال پیش از این بازمی‌گردد و من جز برای ویرایشی ناچیز در آن دست نبردم امروز.

دوشنبه 12 بهمن 1388

هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند

 

دیر شنیدم. با تأخیری دو روزه. بیمار بودم. چه موهبتی بود بیماری! برای چه می‌باید به زندگی باز می‌گشتم؟ تا در اولین صبح بی‌تب خبر کشتاری دوباره را بشنوم.

آرش رحمانی‌پور و محمدرضا علی‌زمانی را پنجشنبه اعدام کردند یا زیر شکنجه نابودشان کردند. چه فرقی می‌کند.

دو خط آن سوتر پیرمردی خبیث از رئیس قوه‌ی قضا می‌خواهد باز هم اعدام کند. جنتی به جلادها می‌گوید: دو نفر را اعدام کردید دستتان درد نکند. رحم نکنید.

اینها شوخی نبود. دروغ آوریل یا هیچ کوفت دیگری نبود. عین حقیقت بود.

جنتی مرا به یاد قابیل می‌اندازد. و قربانی ناقابل قابیلْ امروز، قلب تپنده‌ی جوانان ایران است. جنتی می‌گوید برای رضای خدا بکشید. کفتار پیر مرده خور!

فرعون از تولد کودکی که تختش را باژگون کند می‌ترسد. کودکانتان را پنهان کنید یا به آب‌های خروشان نیل بسپارید و گرنه گورهاشان را هم حتی نخواهید یافت.  

فرعون با عمامه‌ی سیاه و دستی چلاق پرچمی سرخ را بر بام خانه‌ای در جماران می‌چرخاند.

جنازه‌ی جوانک بیست‌ساله را به پدرش پس نمی‌دهند. از جنازه هم می‌ترسند. خواهر جوانک را با او دستگیر کرده بودند. خواهر باردار بوده. آزاد که می‌شود جنین هم از میان می‌رود. دیده بودم جایی که ‌شیری گرسنه، ماده‌آهویی را شکار می‌کند. اما پیش از آنکه شکارش را پاره‌پاره کند درمی‌یابد که ماده‌آهو باردار است. بچه آهو را از شکم مادر مرده بیرون می‌آورد بی‌آنکه آسیبی به آن برساند.

چه کسی گفته قانون جنگل از قوانین ایران وحشیانه‌تر است؟

این جبر تاریخ است. آنگاه که خون بیگناه بر آستان کبر شاهان می‌ریزد شمارش معکوس ویرانی تخت‌ شکوهمند آغاز می‌شود. پرچم از دست فرعون می‌افتد.

با تو ام پیرمرد برگور! قابیل، مشتی گندم سیاه را بر آستان خدا ریخت تا بفریبدش. شاید بر هابیل برترش دارد. تو این خون‌های تازه و سرخ را بر درگاه آن فرعون علیل از چه می‌پاشی؟ تو را که آخرین ذرات شن از ساعت عمر پلیدت می‌چکد چه به پابوسی آستان ولایت مطلقه که چاکر نونفس می‌خواهد و حمام خون جوان تازه‌بالغ. تو را که هیکل نحیفت را هم به استیصال می‌جنبانی چه به قدرت. پسله‌خورانت انبانه از بیت‌المال انباشته‌اند. بهشت نیز سهم‌الارث تو است: اجرت آن کلاه‌بوقی سفیدی که تهیگاه خِرَدت را پوشانده. چه می‌خواهی از این یکی دو روز مانده‌ات؟ آن پیرمرد نجف‌آبادی یادت هست؟ همان که عاقبت ۴۰ روز پیش مرد و خیال همه‌تان را راحت کرد. گوشه‌نشینی را باید از او می‌آموختی.  

نه اما تو را چه به آموختن. مثل تو مثل همان مرجع‌تقلیدی است که کذب‌نامه‌ی "مدیر و مدبر و اعدل و اعلم" بودنش را بر صور اسرائیل می‌دمد اما در میانه‌ی درس خارج، از پاسخ دادن به سؤال زنی که اشکال می‌کند درمی‌ماند و همان جا هم قلبش درد می‌گیرد تا آن جلاد جیره‌خوار دربار ولایت، سردار "ح" زن را تهدید کند مباد دیگر سؤالی بپرسد که برای قلب آقا و به واقع برای تقلب آقا خوب نباشد.

تو که سهل ای گوژپشت طماع، تمام قشون آن دجال یک‌دست هم سدّ مسیر سیل نتوانند بود. تو و آن دین سلاخی‌ات و آن مقام سفلای جنایت هر چه می‌توانید خون بنوشید. راستی داستان ضحاک را خوانده‌ای؟

یکشنبه 11 بهمن 1388

برای مجید، احمدعلی، میم‌دال، محمد، شیما، آرش رحمانی‌پور و م ر ی م

برای تمام آنان که نوشتن برایشان بیرون جهیدن از صف مردگان است.

چند ساعت نه برای بهبودی نه برای درمان نه برای تشدید افسردگیم کفایت نمی‌کند. می‌دانم.

دیوانگی است ساعتی برهم‌ریختن یک خانه و ساعتی دیگر آجر به آجر از نو بازساختنش. این را هم می‌دانم. از سر نادانی و ندانم‌کاری نیست این بازی. از سر بیماری است. بیماری‌ای که تا پایان عمر رهایم نخواهد  کرد. اما می‌نویسم. گیریم بسیار بیش از این نوشته‌ها می‌نویسم همیشه و مخاطبی برایشان سراغ نمی‌کنم. گیریم رفت و آمدم اینجا فرقی به حال کسی نکند. که نمی‌کند. گیرم تجارت نمی‌دانم. و بازی پدر سیاستمدار و برادر میلیاردرم را بلد نیستم. گیرم هرگز مخاطبی نداشته باشم. گیرم حرف چندانی برای گفتن هم نداشته باشم. اما باز هم اینجا می‌نویسم. باز و باز.

و برای تمام آنان که گفته‌ی کافکا را توجیه شر و ورهایشان می‌کنند می‌گویم: آن فرانتس کافکایی که گفت نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است، وصیت کرده بود نوشته‌هایش را از پس مرگش بسوزانند. گرچه او هم شاید شهوت مخاطب‌خواهی و خوانده شدن را در خود یافته بود و از این هم شاکی و خشمناک بود. کافکا نیستم. خودم ام. م ر ی م.

پیشه‌ام سلاخی است. و این پاره‌نویسی نامم گواه سلاخی‌ای است که با خود کرده‌ام. و می‌کنم تا نفس می‌کشم.

می‌نویسم حتی اگر کسی نوشته‌هایم را نخواند. نه برای نیمه‌ی پر لیوان نه برای نیمه‌ی تا ابد خالی‌اش. گور پدر لیوان.

زین‌پس برهنه‌تر خواهم نوشت. باادبیاتی که از من سراغ ندارید اما گاه تنها زبان گویای فاجعه است. تا فاجعه است من هم هستم. ولو آنکه ان کلت کوچه را هم با تک تیری پر کنم و بر این ماجرای منفور نک و نال خطی تیره و همیشگی بکشم.

می‌نویسم. همین‌جا می‌نویسم. همین‌جا. این‌جا هم می‌نویسم. مرگ اینجا نشسته سیگار می‌کشد و نگاهم می‌کند. من هم نگاهش می‌کنم. و می‌نویسم.

تجارت نمی‌کنم. تبلیغ نمی‌کنم. شعار نمی‌دهم. بازی نمی‌کنم. تفریح نمی‌کنم. زندگی نمی‌کنم.

می‌نویسم.

از تو گدایی چه چیزی را می‌کردم مجید؟ از شما گدایی چه چیزی را می‌کردم؟

تنهایی مرا حتی شب هم پر نمی‌کند. از چه باید بترسم؟ چرا باید این کاغذ سفید را حراج کنم؟

آرش اعدام شد. جمال هنوز در حبس است. من آزاد ام.

آزاد ام از بند خدا. آن خدای چشم‌چران الکن. و آن مردک یک‌دست عمامه‌به سر. آزاد ام از اسارت آزادی.

هستم. نه چون فکر می‌کنم. نه چون می‌نویسم.

به رغم این میل دردناک به مرگ هستم. تا ظلم هست. تا کثافت هست. تا سپاه هست. تا ولایت هست. تا خدا هست.

زین‌پس با ادبیاتی می‌نویسم که از من سراغ ندارید.

شنبه 10 بهمن 1388

 

در این سلاخ‌خانه زین‌پس کسی یا چیزی یا مفهومی را سلاخی  

 

نخواهم کرد. و مسلخی که به کار سلاخی نیاید به‌گمان من به کار  

  

دیگری هم نمی‌آید. بنابراین دست‌کم تا اطلاع ثانوی در مسلخ بتان  

 

خبری نیست. که نیست.

پنجشنبه 8 بهمن 1388

روایت اول: بیماری

از پس تبی بی‌امان دانستم، من و تو، ما و همه چه غریبانه "هست"ایم، چه غربت موحشی است پیرامونمان که تا سیاهچاله‌های حیات دهان بازنکنند دیدنی نیست.

و زندگی هراز گاه مرا به قعر سیاهچاله‌ای می‌کشاند و به یادم می‌آورد که از شامگاه گندُم تا همین شبانه‌ی نوهیچ‌کس نبوده و نیست. هیچ‌کس جز سنگ و صخره و سراب. و در سوزانندگی چنین برهوتِ ناگزیر، چونان عبور ِ آخرینِ ِ حیات از برابر چشم در واپسین لحظه‌ی زیستن، دیده‌ام که چه بسیار نوشداروی بعد مرگ سهراب بوده‌ام. چه بسیار نبوده‌ام آن گاه که می‌بایست بوده باشم.

روایت دوم: مرگ

تب بالا می‌گیرد. بیماری ناچیز است. ناتوانی من از بازگشت به زندگی است که به کنه تب راه می‌برد. تب آن‌گاه بالا می‌گیرد که میل به حیات به حوالی صفر می‌رسد. زندگی خنثی است و بیزاری از حیات، شکلک ناجور و دغل آن‌ که معده‌ی هضم زندگی را ندارد. بیزار نیستم.

و در بحبوحه‌ی تب به قهقهه می‌خندم. خنده‌ی یخین تسخرزن بر بیهودگی این مرگ، انتظار نوشدارو، و آنان که چونان من می‌پندارند سهراب اند و زین قبلْ برکنار از بیهودگی مرگ: مرگ بیهوده. زیستن بیهوده. آنان که عمر را سراسر به التماس تماشای سهراب‌بودگی خویش در چشمان دیگری می‌گذرانند؛ به خزیدن میان چشم‌هایی که جز در کار خویش و جز به اندیشه‌ی خویش نیستند.

اگر رسالت تاریخی تمام نوشداروهای عالم، بعدِ مرگ سهرابْ رسیدن است، پیشاپیش، فرجام سهراب‌ها همه مرگ است پیش از آمدن نوشدارو.

اینک، در آستانه‌ی مرگی در میانه‌ی زندگی، چه مضحک می‌نماید پندار خوش نوشدارو آن‌گاه که می‌بایست مرده باشی تا داستان چونان که سزاوار قصه‌ها است پایان گیرد.

روایت سوم: زنده‌گی

تمام عمر را گذاشته‌ام که به انتظارْ به قلب چاه ویل دیروزهای ناکام بریزد. به امید این یا آن نوشدارو این بازی سراسر کودکانه را به جد گرفته بوده‌ام. آنک در انتهای مرگ : نه سهرابی در کار بود و نه نوشدارویی در راه.

زنده ام. نه در انتظار. نه برکنار. در میانه‌ی زندگی، آنجا که برگ‌ها از شاخه می‌چکند و گنجشک‌ها آوازهای تابستان را از خاطر می‌برند ایستاده‌ام. برف روی شانه‌ام را می‌تکانم. پشت سر: سفیدی یکدست. روبرو: سفیدی یکدست.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>