با احترام تقدیم میشود به میم.دال به پاس چشمانتظاریها و گذار گاه و بیگاه و گرامیش از مسلخ بتان.
کدام امید؟
کدام نقطهی دلخواه؟
کدام منزل مألوف؟
بر این کویرِ سراسر
برای کدامین خاطرِ خواستنی
کدام بسترِ تسکین
بدین همه سرگشتگی و تنهایی
سزاوار ایم؟
کجا است صورت آن سایه سار مصفا؟
کجا است نقش دمی لذت؟
کجا است پیکرهی پیر تکامل؟
بگو که جان من امروز آمده بر لب
بگو
تو خوب میدانی
که غایت این راه کجاست.
بگو چرا و چطور میباید
به این بساط مکدر دل بست؟
بگو چگونه میشود
که خاطرهی آن برین ناپدید را دید
به گاه بیداری
و یا به گاه تیرهی این کابوس؟
چگونه میشود آسود و خفت
به زیر لحافی که عاریت مرگ است؟
چگونه میشود از خاک رست؟
چگونه میشود انسان را
از این همه اندوه بیدلیل رهایی داد؟
بگو که سر به مهر نهادن خوش است
یا که نمازی به اقتدای غصهی انسان؟
نه نازنینِ همیشه خامشم اینبار
تو گوش کن
تو گوش بسپار
و از دل سیاهیِ ترسآور زمین تماشا کن
که آسمان هم دیگر
عبور ممنوع است
و تو اصلاً بر این مکدر کوتاه
نشانی از آن وسعت محال میبینی؟
بگو هنوز بدان امیدی
که کس روزی
از آسمان سری برآرد و انسان را
به آن عدالتِ میمون بازبخواند؟
بیا و سرت را فرود بیاور
و گوشهایت را به سردی خاک بسپار
چه میشنوی؟
صدای نالهی آن زن که تنفروش غریبی است
هنوز میآید...
خدا چه میداند
به عمق تیرهی این مرداب
زیستن چیست؟
خدا کجا است تا که ببیند؟
به رهگذار خداوند اگر که رسیدی
از او بپرس
هوای بهشت چطور است؟
و لحظهای نشستن و از چهرهای غبار زدودن را
به چند باروی بلند در عدنِ بیبدیل، طاق خواهد زد؟
از او بپرس
بس نیست؟
بپرس
کدام مخدر چنین به فاجعه عادتش داده؟
به آستان خداوند چون که رسیدی
سلام صبورانهی مرا به او برسان
و از زبان تلخ من او را بگو:
خدای عزیز!
آن پایین
کمی فروتر از این سقف ابری کوتاه
جماعتی میان تودهی بدبوی زیستن
نشستهاند
و خیال خوش دارند
که از فراز جهان چشم زیبایی
به کار تماشا است
خیال میکنند
تو چیدهای این بساط عفن را
و میترسند
که از قواعد بازی عدول کنند
و تا ابد از چشمهسار بهشت تو بینصیب شوند
رسول تازهای بفرست
بدون آیت و حتی بدون کتاب
( بهروی زمین هیچکس دیگر
نه پول دارد و نه وقتی برای خواندن آیات برگهها)
بگو که به فریاد بخواند
واپسین پیام تو را
بگو که نمیدانستی تمام آنچه که باید
بگو که خودت هم دگر
هزار سال سیاه است
به گوشهی تنهاییت خزیدهای.
خدای بزرگِ روزگارِ کهن!
بیا و ختم کن این غائله را
به بانگ بلندی
چنان که بشنود آنرا
گوشهای پینه بستهی انسان.
ادامه دارد...
پ.ن: این واگویهای است برکنار از نظم منطقی استدلال و در کار بازگویی ماجرای بیپایان انسان. تاریخ نوشتنش به دو سال پیش از این بازمیگردد و من جز برای ویرایشی ناچیز در آن دست نبردم امروز.
